غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

28

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ايشان از قبول اين ملتمس نيز ابا نموده زهره گفت كنيزكى صاحب جمال دارم او را عوض خود بشما دهم دست از من بازداريد هريك از ايشان در جواب اين سخن مضمون اين بيت بر زبان آوردند بيت من و فكر تو چه بينم بجمال دگران * * كه خيال تو مرا به ز وصال دگران زهره گفت ظرفى شراب ناب دارم بارى آن را بياشاميد تا بمطلوب خود رسيد هاروت و ماروت گفتند ارتكاب خمر از ساير ملتمسات آسان‌تر است و چون قدحى چند تجرع كردند و از بخار مى ارغوانى غليان سكر در ايشان تأثير كرد آنچه مدعاى زهره بود از تعظيم بت و تعليم اسم اعظم بتقديم رسانيدند درين حال شخصى بر آن منزل عبور كرده از حركات شنيعهء فرشتگان وقوف يافت زهره با ايشان گفت اين شخص بر فضايح اعمال و قبايح افعال شما مطلع شد انسب آنست كه او را بقتل آوريد تا در ميان طوايف انسان ملوم و معاقب نشويد هاروت و ماروت از كمال بيهوشى آن بيچاره را كشتند زهره به قوت اسم اعظم به آسمان رفت ( قال صاحب متون الاخبار فمنعت و مسخت كوكبا فى السماء فهى الزهرة من الكواكب السبعة السيارة التى اقسم اللّه بها فلا اقسم بالخنس و التى فتنت هاروت و ماروت امراة لانت تسمى زهرة لجمالها فلما بغت مسخها اللّه شهابا ) القصه چون اين افعال سيئه از هاروت و ماروت صدور يافت پادشاه ملك و ملكوت با ملائكه خطاب فرمود كه ملاحظهء احوال كسانى نمايند كه مختار شما بودند ايشان گفتند ( ربنا انت اعلم بعبادك ) و چون هاروت و ماروت از خواب مستى بيدار گشتند بهلاك خود متيقن شده آغاز گريه و زارى نمودند و در آن اثنا جبرئيل امين از بارگاه منتقم جبار نزد ايشان رفته در گريه موافقت فرموده گفت بارى سبحانه و تعالى شما را مخير گردانيد ميان عذاب دنيا و عقاب عقبى ايشان تعذيب دنيويرا اختيار كرده هردو را در غار كوه بابل سرنگون آويختند و صبح و شام بامر الهى معذب گشته تا قيام ساعت روزگار تيره برين و تيره خواهند گذرانيد و سخت‌ترين عذاب‌هاى ايشان آنست كه گاهى چنان مغلوب شهوت ميگردند كه مزيدى بر آن متصور نيست گويند كه جبرئيل آن‌دو فرشته را كلمهء تعليم كرد كه در وقت طغيان شهوت آن را بر زبان آورند بدان جهة اندك تسكينى يابند و روايتى آنكه قضيهء مذكوره در زمان بعثت ادريس سمت وقوع پذيرفت و بشفاعت آن جناب مهم هاروت و ماروت بر تعذيب دنيوى قرار گرفت در روضة الصفا مسطور است كه شخصى در علم سحر مهارت بينهايت داشت چون وفات يافت پسرش را هوس تعليم آن فن شده او را به پيرى ساحر دلالت كردند چون جوان به نظر پير رفت و ما فى الضمير خود را ظاهر كرد پير گفت تا با هاروت و ماروت ملاقات ننمائى مقصود تو بحصول نه پيوندد و آنگاه باتفاق بغارى كه در ميان دو كوه بود رفتند و پير جوان را گفت بايد نزد هاروت و ماروت نام حق عز اسمه بر زبان تو جريان نيابد جوان اين سخن را بسمع قبول جاى داده باشارت پير قدم در غار نهاد و چون قرب هفتصد پايه طى كرد آواز مهيب سهمناك به گوش او رسيده بترسيد و در آن اثنا چشمش بر دو شخص بردار افتاد كه ايشان را سرنگون آويخته بودند و چشمهاى ايشان بسان مشعلها افروخته